![]() |
![]() |
|
| "تنهایی " یعنی : من و خــــــدا و یه خلوت عاشقانه . . . |
|
ســـــــــــــــــلام ؛ ورد بی دلیل "ما" شدن!!!
اومدم که بگم از اینجا به بعد فقط شــــــــــــــــــــــادی و لمس میکنیم و میگیم و میخندیم! اگه هستی یه لبخند از اون قشنگاشا تقدیممون کن تا فعله!!! اومدم که واسه یه ۲۰۰ ۳۰۰ سالی باشم اگه تو هم خواهانی .....
بسمه الله ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:46 توسط |
|
|
بسمعه تعالی
باورم نمیشه که گفتم تو همون فرشته ای که می مونه همیشه با من ، باورم نمیشه گفتم هیچی غیر تو نمی خوام ، خیلی طول کشید بفهمم زیر پوست من نبودی ، واسه من میمردی اما حتی دوست من نبودی . . . فکر میکردم که نباشی تنهاترین آدمم ، تو آسمون و زمینم ، دور و ورم خلوت شد ، این بهرین فرصت شد که خودم رو ببینم . . .
من و خود ِ من تا آخرش با همیم ، من و خود ِ من واسه هم نمیزنیم ، من و خود ِ من مثل یه کوه محکمیم ، من و خود ِ من مگه دیگه میشکنیم
ترسی ندارم از شب ، از اینکه تنها شدم ، تازه فهمیدم باید تکیه کنم به خودم ، تازه فهمیدم باید من و خود ِ من "ما" بشیم ، یه تکیه گاه واسه هم ، کویر و دریا بشیم . . . آره از این به بعد من میشم دوست خو ِ من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:36 توسط |
|
|
اگر با او خوب رفتار کنيد، او به شما خواهد گفت که اسير عشق او شدهايد. اگر خوب رفتار نکنيد، او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستيد. اگر با او بحث کنيد، او شما را لجوج و خيرهسر خواهد خواند. اگر آرام باشيد (بحث نکنيد)، او شما را خنگ خواهد خواند! اگر از او باهوشتر باشيد، او خود را ميبازد. اما اگر او از شما باهوشتر باشد، او قطعا شخص بزرگي است! اگر او را دوست نداشته باشيد، او براي بدست آوردن شما تلاش خواهد کرد. اگر عاشق او باشيد، او تلاش خواهد کرد تا از دست شما فرار کند!؟ اگر با او درباره مشکلاتتان صحبت کنيد، او به شما خواهد گفت اين حرفها آزار دهنده است. اگر درباره مسائل خود با او صحبت نکنيد، او خواهد گفت که شما به او اعتماد نداريد. اگر شما قرار خود را با او لغو کنيد، شما غير قابل اعتماد خواهيد بود. اما اگر او اينکار را بکند، حتما با مشکلي مواجه شده است! اگر شما سيگار بکشيد، شما دختر خيلي خيلي بدي هستيد. اما اگر او سيگار بکشد، او يک آقا (مرد بزرگ) خواهد بود! اگر شما امتحانتان را خوب بدهيد، شما شانس داشتهايد. و اگر نتايج امتحانات او خوب باشد، به خاطر هوش بالا و استعدادش هست! اگر او را آزار دهيد، شما شخص ظالم و بيرحمي هستيد. اگر او شما را آزار دهد، شما آدم خيلي حساسي هستيد!
خلاصه آنکه: چيزهاي ساده ميتوانند در عين حال پيچيده نيز باشند. چيزهاي ضعيف ميتوانند در عين حال قدرتمند نيز باشند. چيزهاي مغشوش نيز ميتوانند در عين حال مطلوب باشند |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:38 توسط |
|
|
ملاصدرا مي گويد : خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را ......
به شرط اعتقاد به شرط پاكي دل به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها - ناراستي ها - نامردمي ها . . .
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه بر سفره شما كاسه اي خوراك و تكه اي از نان مي نشيند در دكان شما كفه هاي ترازو يتان را ميزان مي كند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند ...
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:30 توسط |
|
|
من بهت شک دارم....!
به روش اراذلي يا جواتي
به روش رشتي - ته غيرت
به روش تركي - نمنه
به روش سوسولي - ايشش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:21 توسط |
|
|
شاید همش از اولش اشتباه بود ، تمام احساسم ، تمام نگاه ها ، تمام اون روزهای زیبا ، تمام خاطره ها ، تمام هر آنچه که بود و گذشت ...اما با تمام این نمی توانم فراموشش کنم ، شاید تمام این احساسات دروغ باشد و تمامی آن یک رویا ست وروزی به انتها می رسد .... من او را با تمام وجود دوست میدارم و داشته ام و در تمامی این مدت نتوانستم به فراموشی بسپارمش .... او را با هر آنچه که هست دوست می دارم ، به خاطر آنچه که هست دوست میدارم .... اما اکنون تنها هستم و بی او ، در این تنهایی جز خدا کسی را ندارم، خدایم را – کسی که مرا و او را آفرید – دوست میدارم و برایش سجده میکنم. او خواست که من اینگونه زندگی کنم . گاهی با خود فکر میکنم که سرنوشت برایمان چه مینویسد و ما باید چگونه عمل کنیم !؟ گاهی به خود و خلقت خود فکر میکنم ، گاهی به خود میگویم که کیستم و در این دنیا چه میکنم ؟ گاهی میگریم و خون می بارم ، گاهی خیره به تمام مخلوقات میشوم و ..... اما حالا هیچ یک از این اوقات نیست و اکنون من عاشقم و این عشق را بدون او تجربه میکنم ، بین من و او فاصله است که غوغا میکند .... فاصله ها برایمان شعر عشق را می سرایند ، تنها باد است که از کوی او میگذرد و عبور میکند ، هرگاه که باد را روی صورتم احساس میکنم به خود می بالم چون این باد است که از کنار او گذشته و بوی او را دارد ، گاهی به باد میگویم که سلامم را ، پیغامم را به او برساند .... هر روز خورشید طلوع میکند و معشوق مرا میبیند ، او را میبیند و به او نوید میدهد که صبح آمده و من تنها به خورشید نگاه میکنم تا شاید او تجلی گر چهره معشوقم باشد.... نمیدانم ، دگر هیچ از این پایان نمیدانم ، شاید روزی او را ببینم که دیگر انتظار، ثانیه های زندگی را صلب کرده و من به دیدار بارگاه الهی روانه ام ..... او نیست که به من امید زندگی دهد .... یاد دارم که او میگفت به امید عاشق بودن ، عاشق ماندن و عاشق رفتن .... شاید او میخواست بگوید که آخر هر عشقی رفتن است .....و یا شاید رفتن تنها راه چاره است .... از او دورم و بی آنکه بخواهم در دوری از او میسوزم و دم بر نمی آرم .... او به من معنای عشق را آموخت ، او برایم تجلی از عشق بود ، او معلم عشق بود و خدایش خدای عشق و حال به من رفتن را آموخت ، انتظار بی پایان را ، حسرت را حسرت ثانیه ای دیدار یار ، حسرت لحظه ای خنده ، حسرت بودن ، حسرت دو نگاه ، حسرت یک قلب برای تپیدن ....شاید اصلا او بود که به قلبم آموخت بتپد ، نمیدانم دیوانه وار به دنبال نشانه ای از او هستم .....اما این دیوانگی خود بیهودست و مانند این انتظار ، به مانند این تپیدن ، به مانند این زندگی و نفس کشیدن ، به مانند این حسرت و در آخر به مانند این بودن... شاید این غرور بود که نگذاشت به او نزدیک شوم و او را در کنار خود ببینم ، فکرش لحظه ای آسوده ام نمیگذارد و هر دم مرا به سوی خویش می خواند ... در گوشم نجوا می کند که او را به خاطره ها بسپار ، آن ها از او مراقبت میکنند اما انگار بی فایده است و این قلب لحظه به لحظه او را صدا می کند.... اما او دیگر صدای قلب مرا نمیشنود .... خاطره های با هم بودن اندکند اما شیرین اند ، آن چنان که یک فیلم در گذر ست از ذهن آشفته من میگذرد... او کجاست که این ها را ببیند ؟! یاد دارم که خود به او گفتم که تمام خاطره ها را فراموش کند و.... آه که این آه هم بی فایده است و او دیگر باز نمیگردد.... از زندگی آموختم که التماس کسی را برای بودن نکشم ، اگر بازگشت، از ابتدا مال من بوده و اگر باز نگشت بدان که از اول هم نباید میماند و حال که رفته بدان که مال تو نبوده .... از این میهراسم که شاید هیچ گاه باز نگردد .... اما چه حاصل و چه سود ....؟! او که رفت ، او که ماندنش تنها آرزویم بود ... بزرگی میگه : " چیز هایی در زندگی هست که بر چسبی روی خود دارند با این مضمون : « تو قدر مرا نخواهی دانست ، مگر این که مرا از دست بدهی و دوباره به دست آوری ! » " او تغییر کرده است و اونی نیست که روزگاری در پی رویاهایش بی درنگ میدوید و برای رویاهایش میجنگید....تغییرش آنقدر خاص است که از گفتنش عاجزم و این ابدیت است که در انتظار هر دوی ماست و انتظار ما را میکشد . به خود میگویم شاید او جفتی نیست که مرا آرام کند ، او کسی نیست که تکیه گاهی محکم برای لحظه های درد باشد .... مدتی ست که دیگر جواب مرا نمیدهد ، مدتی ست که از من روی برمیگرداند ، مدتی ست که انگار مرا نمیبیند ، مدتی ست که من می انگارم که برایم ارزشی قائل نیست .... شاید او هم مانند دیگران می خواهد که فراموشش کنم این بار نشانه ها دست به کار شدند تا او را فراموش کنم ، اما نمیتوانم ....نمیتوانم ... این را چگونه بگویم که نمیتوانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! خسته ام ، از این راه آمده خسته ام ، میخواهم باز گردم واز خدا بخواهم که دیگر آغازی نباشد! اما چگونه ؟!ین هم مستلزم زمان است ، مستلزم انتظار است ، ... آخر چرا دست روی هر چه میگذارم رویش مهر انتظار می خورد؟ چرا همه چیز با من فاصله دارد؟ یعنی باز هم مقصر منم ؟؟؟!!! شاید ..... او بهتر میداند......که کیستم و در این دنیا چه میکنم و چه مسئولیتی بر عهده ی من است؟؟ اگر گنگ مینویسم و حرف میزنم تنها به خاطر خودت است ، چون میدانم که تحملش را نداری... من دوستت میدارم و از گفتنش ابایی ندارم ، اما تو چی ؟؟!! تو که دیگر برای من ارزش قائل نیستی.... ولب باز هم من .... بالاخره با کلی کلنجار تونستم صداتو بشنوم ، اول هل کرده بودم و نمیدونستم باید چی بگم اما از زنگ زدنم خوشحال شدم ....این خسته شب و روز برای تو دعا میکند که هر جای این سرزمین خاکی هستی موفق باشی ، اما چه سود که در دلت دیگر هیچ مهری نداری، همه با من بیگانه شدند تو هم بیگانه شو ! اما به یاد آر و به یاد داشته باش که اگر چیزی میگویم تنها میدانم که توئی حلال تمام مشکلات ، پس حل کن آنچه را که من به آن ایمان و تو توانائیش را داری.... با تمام وجود دوستت میدارم و هیچ گاه اولین عشقم را فراموش نخواهم کرد حتی اگر تو مرا با باد به فراموشی رهسپار سازی...دیگر چه بگویم که در وصف تو باشد ؟ تا توان تو را به همگان بشناسانم؟ دگر راهی نمانده تا به همگان ثابت کرده باشم که به عشقم پایبندم ... شاید این حرف قدیمی شده باشه اما هرچه می اندیشم کلماتی را درخور تو نمیابم تا بگویم که تنها دوستت دارم و این احساس را با هیچ عوض نمیکنم..... از همه چیز گفتم و این عشق را با او تنها دلیل برای بودن نامیدم ، اویی که برای بودن خود دلیلی می خواهد .... نمیدانم اما آنقدر از او دورم که از درون قلبش هیچ خبری ندارم ... نمیدانم که در درونش چه میگذرد ! به گمانم او هم مانند من تنهاست اما دم نمیزند ، او هم مانند من غم دارد اما همیشه لبخند میزند ، او میگوید حتی اگر نمیخواهی در بد ترین شرایط هم بخند و لبخند را از لبانت دریغ نکن ، او چه مهربانانه به من می آموزد ، او چه مهربانانه با من سخن میگوید ومرا شیفته خود میکند.... حال که از او مینویسم بگذار تا برایت بنویسم که چگونه یک بنده بنده ی دیگری نیز میشود .... ! من او را در تنگنای زندگی خود یافتم ، شاید تنها اشتباهم این بود که در تنهایی او رایافتم و به این فکر نکردم او که در تنهایی دست مرا میگیرد ، ممکن است روزی مرا با تنهایی خویش تنها گذارد و مرا با خود بیگانه داند .... آری ، درست است بین یگانگی و بیگانگی هزار خانه است ... و دریغ که حال من نمیدانم در کدامین خانه هستم و به بیگانگی نزدیکم یا به یگانگی ....؟! *** سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بیگناه ..... *** آره حال عجیبی دارم ، من این را گفتم و تنها خندیدی وچیزی نگفتی ..... تو کارت این شده که تنها بخندی .... حالا اوضاع عوض شده و تو دیگه باور نداری نه من و نه عشقم رو ، کاش مثل گذشته به من کمک میکردی ... آه .... شاید اگر من اینقدر نا توان نبودم و از تو کمک نمی خواستم ... نه اشتباه نکن من از اینکه کمک بخواهم ابایی ندارم اما تو ...تویی که دیگر خود را و مرا نمیبینی .... شاید او راست میگوید تنها ماندن بهتر از تمنای دوست داشته شدن باشد .... یقینا درست است ! آری باید حقیقت زندگی هر چند تلخ را باور کرد .... باید باور کرد که او دیگر مال من نیست و حالیا که از ابتدا نیز برای من نبوده است و چه سخت است باور روزهای بی او .... به خاطر این است که تمام ذرات تنم با عشق تو آمیخته شد ... من تنها هستم و اسیر یک معما که جوابش تنها در چشمان تو پیدا ست ... زندگی چیست ؟ عشق را برایم معنا کن .... باران میبارد ، همیشه هوا ابری ست و هر وقت که باران میبارد دلم عشق تو رو میخواهد .... کاش میشد به قطره های باران گفت که به تو بگویند که به دیدن من بیایی .... کاش .... کاش ..... کاش ...... باران تند تر از همیشه به گونه های تب دار من میزند و سرود عشق ، سرود تنهایی را سر میدهد .... شیشه ها نیز ردپای باران را نشان میدهد ، شیشه ها مانند قلب من میلرزند و مانند قلب من که جای پای تو را تا ابد میبوسند ، رد پای باران را میبوسند و کاش باران مانند تو همیشه در کنار پنجره بود وشیشه را سرود عشق و با هم بودن می آموخت .... یادت باشد که هیچ وقت چیزی که تو دلت بود رو به من نگفتی ، من میخواهم که با تو باشم ، فقط با تو ولی کاش میشد ...!!!دلم هواتو کرده .... دلم مدتیست که دنبال تو ست و لبانم مدتیست که نام تو را صدا میزند اما به آنها اعتنایی نمیکنی .... من حاضرم حالا بمیرم اما بی تو ....کابوس شبهای بی تو بودن مرا یکدم آسوده نمیگذارند ... کاش به حرفای من کمی بها میدادی ... کاش فقط یکبار بگی که دوستم داری .... کاش..... چه زود دیر میشود ! انگار همین دیروز بود که با یک نگاه ..... روزگار خود را به این روز انداختم .....کاش آسمان عشق هر پروانه ای آبی باشد و صاف و هیچ گاه ابری نشود .... من دلم از غصه جدایی میگیره تنها قشنگی زندگیم زمانیست که دل برای دیدن تو میتپد و قرار است بعد از مدتها تو را ببیند ، تو را که او را اینگونه عاشق خویش ساختی ، او را اینگونه داغون بودن خویش کردی ، او را که لحظه لحظه زندگی را برای تو و با تو میخواهد ... یادت هست خواستی بری سفر؟؟!! من از تو نخواستم که بمانی و لحظه ای به فکر من و قلبم باشی ، به تو نگفتم که اگر بمانی جونم را فدایت خواهم کرد ، به تو نگفتم که با رفتنت دیوانه تر خواهم شد ، من نمیتونستم بگم خدانگه دار ، هر چه در دل بود نتوانستم بگم ، نتوانستم به پایت بیفتم ، من نمیتوانستم چشم به راه تو به جاده چشم بدوزم که شاید تو روزی از سفر دورو دراز خویش بازگردی ..... اما کاش میتوانستم ومیگفتم .... حقیقت اینه که به آخر خط رسیدم و از همه کس تو زندگی دل بریدم ، نمیدونی چقدر دلم تنگ برات .... سفر نرو....................... چشم انتظارم نذار ............................. با یه دنیا غم وحسرت دل از عشق تو کندم ، ....................... به آسونی یک قصه تو از عشقم گذر کردی ، دلم یک گوله آتیش بود تو اونو شعله ور کردی ، میون این همه آدم شدم تنهاترین تنها ، منو اینجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا ، با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم ، دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم ، ببین بغض شکستم رو نمیگم دیر یا زود ، اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده ، واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمیدونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی با این که دل بریدم من شکسته بال پروازم ، هنوزم توی این غربت برات معنای آوازم .... با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم .... دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم ..............(( کاش میشد ...... ! )) مقصد روبه رومه .... درست همین نزدیکیا.... دلم تنگ است.... نمیتوانم فراموشش کنم.... کاش انقدر بیچاره ی عشق او نبودم .... کاش میتوانستم به دست فراموشی بسپارمش ..... داغونم ، داغونتر از همیشه ... کسی در این حوالی نیست که دستامو بگیره و منو از منجلاب عشق بی انتهایم بیرون بکشه ...... دوستت دارم ... به خدا نمیتونم ... چه طور قولی به تو بدم که نمیتونم .....ای کاش هیچ وقت ازم نمیخواستی..... ای کاش فراموشی تو آسون بود .....دلم میخواد داد بزنم و بهت بگم ، با صدایی بلند که : دوستت دارم به خدا قسم سخته ..... فراموشی اون نگاهها .... من و تو خاطره زیادی نداریم با هم که فراموشیش به سختی این باشه .... ای خدای من ...... دوسش دارم ..... نمیخوام از دستش بدم .......بهش بگین نره ... من دوام نمیارم .... من آب میشم ، میسوزم ، میمیرم ، ......بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.......!!! اون دلمو خیلی شکست ، اون منو همیشه تنها گذاشت و رفت ، من هر چه میدوم ازش دورتر میشم .....ای خدا به بزرگیت قسمت میدم به این بندت که هیچ وقت فراموشت نکرد کمک کن...... حالا میگن تنها و بی کسم ، حالا میگن فراموش کن ، حالا میگن دوست نداشته باش ، حالا میگن خاطره ها رو همرو فراموش کن ...... حالا میگن بـــــــــمـــــــــــــــــــیــــر ........ آره اون که تمام دنیام بود رفت ، اون که تمام دنیامو به پاش ریختم ، اون که همه ی عشقم بود رفت ، آره اون که همه ی وجودم بود ، واسم مثل ماه بود تو آسون شب ، اون که مثل خورشید نوید زندگی بود ، اون که امیدی برای زنده ماندن و زندگی بود ..... رفت و من تنها تر از همیشه داد میزنم دوست دارم .................................برگرد من بی تو میمیرم .......... لطفا برگرد..... قول که بهترین باشم ....... بی تو قول میدم که میمیرم .......... بازم میگم " دوست دارم "................. تنها دلیل بودنم دوست دارم ............... بینهایت در پیش رویم است و تنهایم گذاشتی ........ * دوست دارم *
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:31 توسط |
|
|
عاقبت باید رفت ... عاقبت باید گفت ، با دلی شاد ولی غرق به خون که خدا حافظ تــــــــــو گرچه تلخ است ، ولی باید این جام " محبــت " بشکست باید از کوی تـــو رفت دانم از داغ دلم بی خبری گرچه تلخ است پس از تو ، خو نمودن به غم تنهایی. عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت : با دلی شـــاد ولی غرق به خون که خداحافظ تو که خداحافظ تو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط |
|
|
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا ، شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ، تا کی ، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ، وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت .... و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:38 توسط |
|
|
باز هم می خواهم از تو بگویم باز هم حرفهایم را در لفافه ای از کلمات پنهان میکنم باز هم شور بچگی را با نهیبی خاموش و عشق را در پشت نقابی از غروب مخفی می کنم در آن غروب سرد زمستانی که برف تمام شهر را پوشانده بود و من تنها عابر آن خیابان بودم رازهایم را نا خواسته برای دانه های برف گفتم آخر سپیدی آن دانه ها بی آلایش است و در دل سرد خود طراوت روزهای بهاری را دارد وقتی که به رد پاهای بی کسی که در پشت سر من شکل گرفته بود نگاه می کردم تنها دانه های برفی که با آنها حرفی از جنس تنهایی زده بودم با آنها هم آغوشی می کرد نمی دانی برای من چه لذت بخش است که تو از هوایی تنفس می کشی که هوای شهر من است عطر تن تو در بادی که مرا به خود می پیچد نهفته است و این هدیه ای است که تو سخاوتمندانه به من داده ای متشکرم دوست من ٬در این هوای سرد زمستانی و غروبهای دلگیر و مه آلود آن به یاد قصه های قدیمی که در خانه ی مادر بزرگ شنیده بودم می افتم در آن قصه ها به دور از هیاهو تنها با لبخندی می شد عشق را هدیه داد و دست در دست به سوی فردا رفت و در آنجا هیچ رد پایی تنها نبود ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:48 توسط |
|
|
باید سفر کنم . باید شتاب کنم . باید بگریزم . میخواهم از خود به تو سفر کنم . با کوله باری از عشق . با چشمانی مشتاق . با لبانی تشنه کام . با احساسی بس ناب . دیشب : بیاد تو تا به سحر ، مهتاب و ستارگان میهمان دیدگانم بودند و شادمانه می درخشیدند . بیاد تو تا به طلوع ، در کوچه باغهای اعجاز کلامت ، کاوشگر خستگی ناپذیر مرهمی برای شفای دل زخم خورده ام بودم . بیاد تو تا به انتهای دنیا سفر کردم . تا به سرزمین شکوفه های آرزوهای شاد . و سیب سرخ حوا را با خود آوردم تا عطر سیب ، هم آغوش عطر مدهوش کننده نفسهایت شود . بیاد تو تمام ظلمات شبهای تنهایی را واپس نهادم و رهسپار شدم تا به آسمان بی بدیل چشمان دلفریبت . بیاد تو سجاده ام را بر فراز تمنای استدعا گستردم . و دستانم را به آسمان اجابت هدیه کردم . و با اهورا به مناجات نشستم . بیاد تو در معبد نیاز ، سجده کردم بر آستان مقدس وجودت . و ستایشگر حرمت ناز دلبرانه ات شدم . بیاد تو کلام را به رقص در آوردم . و کلام چه پایکوبی می کردند در حریم مهرورزی ات . بیاد تو کلبه قلبم را با چلچراغی از شکوفه های گیلاس ، با فرشی از صدفهای سپید ، با تابلویی از جنس ایمان ، با گلدانی از زنبق و یاس ، با آیینه ای از حجب و حیا ، و با شمعدانی سه شاخه از سلام و وفا و صفا آراستم . میهمان قلبم شو عزیزترین خوب من . بیاد تو تمام قلبهای عاشق مشرق زمینی را به شور و شعفی پر طنین در آوردم . بیاد تو بر شانه های باد نشستم و همسفر شدم با درناهای سفید . و گذر کردم از دریاهای ناشکیب و بی رحم جدا کننده قلوب . بیاد تو سوگند عشق یاد کردم و درهای آسمان باز شدند و باران رحمت الهی چونان آبشاری زرین مرا نوازشگر شدند . بیاد تو عاج و مرمر و بلور را در هم آمیختم تا اندام دلپذیرت ، افق نگاهم را خورشید شود . بیاد تو گل میخک را از باغچه چیدم . با گل یاس همنفس شدم . گل سرخ را زیب سینه ام کردم . شکوفه هلو را لابلای دفتر خاطراتم بیادگار سپردم . در کنار گل زنبق به انتظارت نشستم . و با بنفشه از عشق پنهانم به تو گفتم . بهمراه سپید ترین گل بهار نارنج از پاکدامنی تو سروده ها ساختیم . کاملیا از حیاط مرا فریاد کرد : در راه عشق او حاضر به چه فداکاری هستی ؟ و من بر گلبرگهای لاله بوسه ای نشاندم و در گوشش زمزمه کردم : بخاطر او حاضرم جان دهم . بیاد تو تیشه را از دست فرهاد ربودم و بر قلب سنگی بیستون نام تو را نقش زدم . بیاد تو مجنون را از بیابان بلا راندم و خود چله نشین دیار جنون شدم . بیاد تو رسوای شهر شدم تا شیخ صنعان را نام ز ننگ پاک کنم . بیاد تو با مریم عذرا کلامت کردم و از پاکدامنی و نجابت تو قصه ها گفتم . بیاد تو پیشانی بر درگاه پروردگار ساییدم و از تو گفتم که پروردگار ناز من شده ای . بیاد تو غمگین ترین نوای گیتار را ، به ملایمت همراه نسیم سحری کردم . تا بر فراز رنگین کمان عشق ، جشنواره ای از مرواریدهای اشکم را بر تو بیفشاند . تا بدانی که بی تو ، هم آغوش غم شده ام . بیاد تو باروهای تردید و وسوسه را در هم شکستم . پا بر نردبان تخیل گذاشتم و صعود کردم تا به سراپرده شوق . بیاد تو کالبد تن از هم دریدم ، تا روح سرکشم رها شود و چون قناری عاشقی در قفس مهر تو تا به انتهای زمان به اسارت نشیند و چهچهه دل انگیز تمنا سر دهد . عزیزترین خوب من . بیا تا چون دو کبوتر سپید و عاشق که با هم پیمان ابدی می بندند و بهمراه هم آشیانه ای می سازند ، رهسپار دشتهای وسیع و بی انتهای پاک ترین اندیشه های ذهن آدمی شویم . و آغوشمان را آشیانه زندگیمان قرار دهیم . دیشب بیاد تو تا به سحر به انتظار نشستم . شاید که بیایی . عطر دلاویز نفسهایت را در جام لبان میگونت بنوشم و تا هستی و هستم ، باده پرستت باشم . ای کاش فرصتی بود حتی برای یکبار با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:56 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی فرصت بس کوتاهی ست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
|
|
RSS
|